وب لاگ نویسی مثل این است که رسالتی بر دوش خودت می گذاری، می خواهی حرفی بزنی که همه بشنوند، این همه می تواند از ۱ تا بی نهایت متغیر باشد. به هر حال باید حرف برای نوشتن داشته باشی وگرنه کم میاوری مثل من و دیگر مدتها تعطیل می کنی و گاهی یاد اونروزها می افتی که با ذوق و شوق می نوشتی. خواستم بگم که یک عالمه روز گذشت. میشد بهانه ای بتراشم و بیایم بنویسم اما یک نیرویی انگار مانع میشد. حالا نمیدانیم آن نیرو کجاست که الان دست به قلم شده ایم. شاید تغییرات در مراحل انجام پروژه یا هر چیز دیگر.
به هر حال آمدم بگویم نیستم برای نوشتن، شاید بنویسم جای دیگری، در فایلی با رمز عبور! و شاید روزی برگردم و دوباره بنویسم.
از اینکه با من بودید و همراه و نظر میدادید سپاسگزارم.

خانه دوست نزدیک است، کاش نشانی بدهد، کاش وقتی نشانی می دهد قلم و کاغذ دم دست باشد. کاش آماده باشم. کاش آماده باشی. کاش آماده باشیم. آماده...
یا حق
یکی از دوستان نازنینم که دیروز به دیدارم آمده بود با خودش نامه ای آورده بود که در سال ۸۴ نوشته شده بود. می خواسته پستش کند اما هرگز این نامه به دست من نرسید تا دیروز که خواندمش. دوستی که قدمت دوستی اش به دوران راهنمایی برمیگردد و چقدر احساس کردم هیچ چیز عوض نشده همین لحظه بود انگار.
غمی که بر دل همه ساکنین خارج از کشور سنگینی می کند دوری و نبودشان در کنار خانواده در لحظه های حساس است. من نیز در بدو ورود غمی بزرگ بر دلم نشست که فقدان عموی نازنینم بود که هرگز نتوانستم ایشان رو زیارت کنم اما چاره ای نیست جز قبول این واقعیت که خانه همه ماست و همه راهی هستیم و میدانم که همان گونه که عاشقانه در روز عاشورا در جوار حرم مولاشان بودن امروز قرین رحمت الهی هستن. خدا رحمتشان کند.
یا حق
در یکی از زیباترین جاهای دنیا زندگی می کند(منظور ادمونتون نیست ها بعضی ها دچار سو تفاهم نشوند!) ، می گویم چه خبرها سری تکان می دهد و می گوید دلم تنگ شده است، اینجا کجاست؟
برنده می شود یا بازنده، پولدار است یا محتاج، خسته است یا پر انرژی، تنهاست یا در جمع دوستان ، فرقی نمی کند. می گویم میشود یکبار بگویی:
خدا رو شکر
انگار هستی هیچ ارمغانی برای تو نداشته جز شکوه و شکوه و شکوه
، شاید حق داری گاهی خسته ای، نا امیدی، به بن بست میرسی اما میشود یاد بگیری همیشه امیدوار باشی. میشود تمرین کنی که امیدوار بمانی.
اگر یاد نگیری که راضی زندگی کنی هرگز احساس خوشبختی نخواهی کرد.
حالا که اومدم بنویسم باید بگم که ادمونتون در روزهای سرد زمستانی خود بی صبرانه انتظار سال نو میلادی را میکشد. حال و هوایی شبیه به نزدیکی به سال نو خودمون. از حراجی ها و تخفیف هایی که مغازه ها وفروشگاهها سعی می کنن به رخ بکشونن تا کمی مشتری جلب کنن میشه اینو فهمید ولی انقدر همه چیز اینجا گرونه که با اینحال قیمت ها چندان توفیری نمی کنه.
جشن عید غدیر هم در ادمونتون به نحو احسن برگزار شد و دوباره دوستان ادمونتون دور هم جمع شدند تا بیش از پیش احساس کنی که ایران کوچکی در این گوشه دنیا داری که حس دلتنگی تو رو به حداقل تقلیل میده.
ما هفته گذشته در جلسه هفتگی آزمایشگاهمون شام شکر گزاری داشتیم. نمیدونم چقدر راجع به این رسم آمریکایی –کانادایی آشنایی دارین اما پنج شنبه گذشته روز شکرگزاری آمریکایی بود ( مال کانادا فکر می کنم بیشتر از یک ماه پیش بود) چون آزمایشگاه ما بیشتر اعضا ش آمریکایی هستن تصمیم گرفتن این مراسم رو جمعه برگزار کنن. جاتون خالی اما همونطور که میدونین وقتی سر میز غذا جمع میشن اصولا یکی یکی به نوبت می گن که به خاطر چه چیزهایی در زندگی شون شکر گزار هستن. خب اونجا هیچ کس چیزی نگفت. خدا رو شکر که نگفتن چون اگر نوبت من می رسید قطعا حرفهای من براشون مفهومی نمیداشت پس من از این تریبون خودم می گم که چرا شکر گذارم:
خدایا شکر گزارم چون تو رو دارم و بواسطه داشتن تو همه چیز دارم از همه مهمتر:
خدایا شکر گزارم به خاطر داشتن همسری که خدا رو شکر از زبانش نمی افته
پارسال از نهار(تصحیح میشود شام) جشن عید غدیر عکس گذاشتم، اینم عکس امسال:
![]()
![]()
وطن! وطن!
نظر فکن به من که من
به هر کجا ، غریب وار
که زیر آسمان دیگری غنوده ام
همیشه با تو بوده ام
همیشه با تو بوده ام
وطن! وطن!
تو سبز جاودان بمان که من
پرنده ای مهاجرم
که از فراز باغ با صفای تو
به دور دست مه گرفته پر گشوده ام
زندگی اینجا مثل همیشه است. دویدن و تلاش و پرکاری. یاد گرفتن و یاد گرفتن. پروژه هم که مثل همه پروژه ها گاهی جواب نمیده. گاهی فکر می کنی داری جواب می گیری اما بعد یک اتفاقی می افته که اصلا می فهمی کار از پایه اشتباهه و این میشه علمی که ما بهش مفتخریم.
به هر حال همه چی همینطور پیش میره و ما هم انقدر گرفتاریم که مدتهاست در مراسم های مذهبی و جلسات شرکت نمی کنیم و نمیدونم انگار توفیقش رو نداریم اما از طرف دیگه روز شماری می کنیم تا خداوند قسمت کنه و بتونیم در مراسم های مذهبی آینده در وطن شرکت کنیم.
چند وقت پیش چند تن از دوستان عزیزمون در ادمونتون راهی سفر حج شدن و ما هم موندیم تو حال و هوای این مراسم معنوی و پر فیض و امیدوارم که کمال استفاده رو از این سفر ببرن که واقعا لایق بودن که در عنفوان جوانی اینگونه دعوت شدن. خوش به سعادتشون. از مزیت های زندگی در اینجا اینه که میتونی از سهمیه حج کانادا استفاده کنی با اینکه دانشجو هستی و شهروند نیستی و خب البته هزینش فکر می کنم از هزینه آزاد حج تو ایران خیلی کمتر باشه شاید نصف.
بهترین و زیباترین مکان دنیا، جایی که هم آزمایشگاهی آمریکایی من دیدن اونجا تو لیست چیزهایی بوده که می خواسته قبل مرگ ببینه اما فهمیده که هرگز نمی تونه و غصه دار شده و از لیستش حذفش کرده، جایی که فکر می کنه بهترین مکان معنوی دنیاست. جایی که احساس می کنه نور به تمام معناست، جایی که همیشه آرزو داریم ساعتها بشینیم و نگاهش کنیم. اما جایی که باید مستطیع باشیم که بتونیم بریم،

خدایا
مستطیع نیستم، لایق نیستم، گناهکارم
اما عاشق که هستم.
عشق کافی نیست. دل سوخته کافی نیست. حسرت کافی نیست؟
دل خوش میدارم به این مناجات:
اي عزيز بدانكه حضرت حق سبحانه در ظاهر كعبه اي بنا كرد كه از سنگ و گل است و در باطن كعبه اي ساخته كه از جان و دل است ، آن برداشته ابراهيم خليل است و اين كعبه افراشته رب جليل است ، آن از احجار و خاك رب و اين به اسرار پاك مرتب آن بمسجد الحرام معروف و اين بمقصد الانام موصوف ، آن مشتمل بر مقام ابراهيم و اين متصل به الهام رب الكريم . آنجا منزل عرفات و مقامات است و آنجا محل حسنات و كرامات است ، آن كعبه حجاز است و اين كعبه رازها .
در راه خدا دو كعبه آمد منزل يك كعبه صورت است و يك كعبه دل
تا بتواني زيــــارت دلهـــا كن كافـــــزون زهـــرار كعبه آمــد يك دل
از آثار و عواقب گرم شدن زمین(البته بهتر است بگوییم تغییر شرایط آب و هوایی چون به قول همسر گرامی این الگوهاست که تغییر می کند یعنی الزاما گرم شدن نیست) این است که ادمونتون دیگر آن شهر سرد و خاموش نیست. البته دلیل دیگری هم دارد. بنده و همسرم هر دو مشغول تحقیق درباره قطب هستیم(پروژه هامون به قطب مربوط میشه). دلیل دیگر میتواند این باشد که همسر نازنین پا به ادمونتون گذاشتن و خلاصه ادمونتون حالا حالا ها گرمه.
دیروز ما رفتیم کتابخانه عمومی شهر تو مرکز شهر و خلاصه من بعد از یک سال اقامت تو ادمونتون به لطف بابک جان تونستم کمی بیشتر شهر رو بشناسم. خوبی کتابخونه اینه که شعبه های مختلفی داره و یکیش هم خیلی به خونه ما نزدیکه و با اینکه کوچیکه ولی شما هر چی بخواین می تونین آن لاین سفارش بدین و بعد حدود یک هفته میاد تو شعبه ای که می خواین. ما هم یک سری فیلم گرفتیم که دوتاش هم فیلم ایرانی بود. جالبه فیلم هایی مثل درخت بید، آتش بس، آفساید، تو فیلم های فارسیشون بود. ماهم یک سری مستند درباره قطب، مسلمانان کانادا و... چگونگی آماده شدن برای مراسم عروسی ! گرفتیم.
موقع برگشن هم در میدان چرچیل توقفی کردیم و با تعجب چشممان به جمال حیوانات مزرعه چون مرغ، خروس، بزغاله، بوقلمون، خوک، خرگوش، کره اسب، کانگورو(اسکیپی خودمون) روشن شد. کاش کودک بودیم می گذاشتند بریم داخل فیلد و بازی کنیم.
یک سری از دوستان مهربان و برادر نازنین شکوه کرده اند از اینکه من چرا دیگر نمی نویسم. از جمله لیلای عزیز که تمامیت ادمونتون نامه رو با رقابت با همسایگانش زیر سوال بردند و حسادت زنانه ما را بر انگیختند تا ما با این همه گرفتاری دست به قلم شویم که جا دارد از این دوستان و البته وبلاگ همسایه به خاطر به روز رسانی متوالی شان تشکر ویژه داشته باشیم. خدا حفظتان کند.(البته این را بگویم بنده حتی خودم را از فیس بوک حذف کرده ام تا به درس و مشقم برسم) خدا بگم خالق فیس بوک را چه کند.
اگر می خواهید از میزان سر شلوغی من آگاه شوید نگاهی به میز کارم بیاندازید. این انتهای یک روز کاری است. البته احتمال سورپریز شدن هم هست که آخر روز خسته موقع جمع کردن وسایل گلدون گل زیبا رو میز کار ببینین)
![]()
برای تو که هر لحظه با تو بودن به تمام دنیا می ارزد...(خدا رو شکر)
نباشی کل این دنیا
واسم قد یه تابوته
نبودت مثله کبریتو
دلم انباره باروته
نباشی روزه تاریکم
یه اقیانوسه آتیشه
تموم غصهی دنیا تو
قلبم ته نشین میشه
دنیا رو بی تو
نمیخوام یه لحظه
دنیا بی چشمات
یه دروغه محضه
نباشی هر شبو هر روز
همش، حیرون و آوارم
با فکرت زنده میمونم
تا وقتی که نفس دارم
تا وقتی که نبودت تو
یه روز کاری بده دستم
بمون تا آخره دنیا
بمونی تا تهش هستم
بنده هم رسیدم به این مرحله. در مورد دانشگاههای دیگه نمیدونم ولی دانشگاه ما که تو ایران همچین چیزی نبود که اگر اضافه کنن اونجا هم خیلی به نظرم کار مفیدی برای ادامه پروژه هست. البته اینجا هم نمیدونم آیا تو همه دانشگاهها اینجا همینطوره یا فقط مربوط به بخش ماست.
خلاصه ما بریم بنویسیم که خیلی کار میبره.
راستی اون دسته از دوستان که وبلاگ آب نما رو می خوندن پست خداحافظی رو از اینجا می تونن ببینن. براتون حرفایی داشته اگه براش پیغامی میذاشتین.
فعلا یا حق
اما از مسائل پا گذاشتن به عالم تاهل، خرید فراوان، اسباب کشی و خلاصه انقدر گرفتار میشی که این نازنین، ادمونتون نامه رو به کل میگذاری کنار...
اما می خوام برگردم دوباره بنویسم از روزهای زندگی در کانادا، مطمئنا این بار این نوشته ها متفاوت خواهد بود. این بار دفتر خاطرات دختری تنها در در نقطه ای دوردست از خاک وطن نیست. این بار در خانه کسی هست که هم وطن است، هم زبان است، هم دانشگاهی قدیمی است، همراه است همیشه و از همه مهم تر مهربان است و عاشق. این بار او هست و قطعا مرا یاری خواهد کرد تا باز بنویسم از این سرزمین دور و افکار و نظرات ما از زندگی در اینجا در مقایسه با وطن نازنینمان.
به زودی خواهم آمد و بیشتر از اتفاقات چند وقت گذشته و خصوصا ماه رمضان خواهم نوشت. امیدوارم که طاعات و عبادات همگی مورد قبول حضرت حق قرار گرفته باشه و ما رو هم از دعای خیرتون بی نصیب نگذاشته باشین.
در خاتمه می خوام یک عکس بگذارم از ادمونتون زیبا که توسط یک ادمونتونی بسیار نازنین (لیلای عزیز) به طرز حرفه ای گرفته شده.
اینم شهر زیبای ما
![]()
نظرات من در این وبلاگ بیشتر از دید یک دانشجوست و نه کسی که صرفا به منظور مهاجرت به کانادا اومده باشه. از لحاظ تحصیلی قبلا هم گفتم برای کسانی که واقعا علاقه به دانش دارن اینجا جای خیلی خوبیه، اما اگر کسی از این مساله در نظر داشته که فقط از کشور خارج بشه متاسفانه فکر نمی کنم چندان مناسب باشه. از دیدگاه من هر جای دنیا که بریم و هر جا که زندگی کنیم حتی اگر شهروند کشور دیگه ای بشیم باز هم به اون اجتماع تعلق نداریم. تجربه زندگی کوتاه مدتی که در آمریکا داشتم هم همین حس رو پس از ترک کانادا در من تقویت کرد. آدمهای زیادی از ملل مختلف اینجا زندگی می کنن ولی در نهایت این حس همیشه با شما می مونه که اینجا هر چقدر هم خوب به ما تعلق نداره.
تو آمریکا جاهای دیدنی بسیار رفتیم. بعضی جاها که فکر می کردی تکه ای از بهشته اما نمیدونم انقدر همه جاخلوت و آروم بود که کمی دلت می گرفت. من به شخصه دوست داشتم وقتی تو ایران خانواده ها بساط می کردند و دور هم جمع میشدن. روی زمین می نشستن، چای و تنقلات می خوردن اما اینجا پیک نیک هم صفای اونجا رو نداره. نه اینکه نداره اصلا چرا زیباست خیلی هم لذت بخشه اما می خوام بگم اون لذتش بیشتر بود. لا اقل برای من که اینطوره.
خلاصه این که دوستان اگر هنوز کشور رو ترک نکردین، اصلا استرس به خودتون راه ندین. نگران مساله زبان نباشین. سعی کنین وقتی رسیدین به آرومی و با تمرکز صحبت کنین، وقتی آدم استرس داشته باشه مهارت صحبت کردنش به میزان زیادی افت می کنه. من اینو بارها تجربه کردم. اینجا خیلی ها هستن از همه جای دنیا که زبان دومشون انگلیسیه پس کسی از شما انتظار نداره بدون اشکال انگلیسی حرف بزنین.
روزهای آخر رو به دلهره و تشویش نگذرونین به این دلیل که دارین به جایی میرین که هیچ ایده ای دربارش ندارین. خیلی زود به محیط جدید عادت می کنین. دوستای خوب پیدا می کنین و سرگرم درسها میشین و تجربه های عالی به دست میارین.
چند تا عکس قشنگ هم از میشیگان میذارم تا دلتون واشه.
یا حق
![]()
پرچم زیبای کشورمون در بیمارستان میشیگان که نشون دهنده اینه که پرسنل ایرانی در این بیمارستان مشغول به کار هستن
![]()
بزرگترین و زیباترین مسجد آمریکای شمالی، دیربورن(مسجد شیعیان)
![]()
باغ گلها در ان آربر
نیمه شب سه شنبه 19 مرداده. نزدیک به یک سال پیش همین روزها بود که هیجان خاصی در وجودم حکمفرما بود. مثل جنینی در رحم مادر که از دنیای بیرون خبری نداره، اومدن به کانادا و تحصیل در سرزمینی دور به تنهایی کمی هم ترسناک می نمود. در اولین روزهای ورود و زندگی در ادمونتون شروع کردم به نوشتن این وبلاگ. اون روزهای اول وبلاگ من همراهان زیادی نداشت، نظری در قسمت نظرات وبلاگم ثبت نمیشد، اما یک نفر بود که همیشه بود، ندیدمش هرگز، اما یادمه اولین پست های وبلاگم رو که معمولا شب ها به روز می کردم، صبح به امید دیدن نظر اون سریع به اینترنت وصل میشدم و چک می کردم. چون احساس می کردم مطالبم خوانده میشه و خوشحال و دلگرم میشدم.
اینطوری شروع شد:
سلام الهام جون.ایشالا همیشه موفق باشی.منم از امروز به جمع خوانندگانت اضافه شدم.خیلی خوب مینویسی.
و ادامه پیدا کرد به این شکل
پاییز
شاخه ها خشک و برگ ها زردند
مرغکان آشیان تهی کردند
باد پاییز ره به باغ گشود
شاخه ها باد را هماوردند
آفتابی ز لای ساقه و برگ
می فتد بر زمین که همدردند
لانه ها لای شاخه ها تنها
لا نه ها خسته اند و دلسرد ند
کلک هایم چو شاخه های تهی
باد ها را به غارت آوردند
بچه ها با لباس بارانی
در پی برگ های ولگرد ند
بچه ها زیر شاخه های درخت
تن پاییز را لگد کردند
آسمان روی دوش شان ابری
برگ ها زیر پای شان زردند
دستها شان پیامبران امید
که بهاران به لانه بر گردند
سلام دوستان.پاییز ما شروع شد.الهام خانوم امیدوارم هر چه زودتر حالتون خوب شه و سر حال و قبراق به کارهاتون برسید.
و....
امروز که هزاران حرف دارم برای نوشتن دیگه دستم به نوشتن نمیاد، نمیدونم کجاست، دلم می خواست بدونم اما...
وقتی می نویسی و خواننده هات رو با نوشته هات همراه خودت می کنی، احساس فوق العاده ای داری، آدمهایی که خیلی هاشونو اصلا ندیدی ، اما فکر میکنی میشناسیشون
بعد از یک سال در آستانه تولد یکسالگی ادمونتون نامه یک آرزو دارم خدایا...
می خوام بیاد و تولد ادمونتون نامه رو تبریک بگه، کاش بیاد...
توکلت علی ا...
دوستان سلام!
من بازگشتم که بنویسم. با وجود اینکه خیلی سرم شلوغه ولی دیگه واقعا احساس می کنم باید بنویسم و وبلاگ لطفش به اینه که مداوم بنویسی. من خیلی دارم که بنویسم اما نمیدونم از کجا شروع کنم. اول از خود ورودم به آمریکا بنویسم که باید بگم از همان بدو ورودم به فرودگاه در خاک آمریکا متوجه تفاوت فاحش آدمها با کانادا شدم. جالبه سریع متوجه شدم که آمریکاییها آدمهایی هستن که خیلی سرشون تو کار خودشونه و گرفتار تر از کاناداییها هستن و وقتی همسرم از من پرسید که نظرم چیه من همینو به ایشون گفتم و ایشون تعجب می کردن که من چقدر جالب تو همون یک ساعت متوجه این موضوع شدم.
فرودگاههای خیلی زیبا، سرزمینی سبزتر از کانادا، اما تو پرانتز بگم هیچ جا وطن زیبا نمیشه که در اینجا بیشتر در موردش خواهم نوشت.
آب و هوا به نسبت گرمتره و میشه انتظار داشت که زمستون باید خیلی هوا بهتر از ادمونتون باشه.آمریکاییها آدمای خونگرمتری نسبت به کاناداییها به نظرم اومدند. با وجودی که کانادا سرزمینی چند فرهنگی است ولی انگار فرهنگ و طرز فکر آمریکاییها بهشون اجازه داده بهتر با خارجیها برخورد کنند. البته بلا استثنا همه دوستای همسرم به من میگن که Ann Arbor (شهری که همسرم اینجا دانشجوست) یکی از امن ترین شهرهای آمریکاست و برای همینه که من انقدر خوشم آمده و همه جای آمریکا به این شکل نیستند.
اگر بتونم به تدریج بیشتر از اینجا خواهم نوشت. نمی دونم قبلا در مورد سنجابهای ادمونتون چقدر نوشتم ولی سنجاب های اینجا از لحاظ جثه 3 برابر سنجابهای ادمونتون هستند و نکته جالب دیگه طبیعت زیبا و وجود آهو و گوزنه که گاهی موقع رانندگی از جلوی ماشینت تو خیابون عبور می کنند. فعلا چند عکس تا به زودی به امید خدا برگردم.
![]()
![]()
یک رستوران خیلی زیبا در مرکز شهر چسبیده به کمپس مرکزی دانشگاه که صاحبانش فلسطینی هستن
![]()
این عکس رو هم در شهر دیترویت شهر مرزی گرفتم ساختمونهای اون طرف آب در کانادا قرار دارن!
از همه عزیزان به خاطر پیام های تبریک صمیمانه شون سپاسگزارم. به دلیل مشغله زیاد نتونستم پیام ها رو تک تک پاسخ بدم اما برای همه آرزوی سلامت، سعادت و دل خوشی دارم.